شمارهٔ ۱۱۶
ج جمالالدین عبدالرزاق اصفهانی
0
Altın Yaprak
با من ای دوست ستمگر چو جهانی چه کنم
هر چه خواهی ز جفا می بتوانی چه کنم
نیک و بد از بن دندان تو می باید ساخت
نگریزد دل من از تو که جانی چه کنم
گر چو جان رخ بنمایی چو جهان جور کنی
نبود سخت عجب جان جهانی چه کنم
همه را باز نوازی همه را بار دهی
خود مرا یاد نیاری و نخوانی چه کنم
در سخن با همه کس شکر باری ز دهان
با من از بخت من ار تلخ زبانی چه کنم
دوش گفتی ز سر خشم بسوزم دل تو
دل تو داری و دل از توست و تو دانی چه کنم
یاد دارم که تو با بنده نه چونین بودی
من همانم که بدم گر تو نه آنی چه کنم
خود گرفتم که زر و سیم به چنگ آرم باز
به جوانی که گذشت آه جوانی چه کنم
پای برجا نبود با تو سخن های چنین
چه دهم درد سرخویش و گرانی چه کنم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş