شمارهٔ ۵۳
ج جمالالدین عبدالرزاق اصفهانی
0
Altın Yaprak
نه چون رخ رنگینت گل در چمنی باشد
نه چون بر سیمینت برگ سمنی باشد
روی تو و نام گل نی نی چه حدیث است این
لعل تو و یاد من این خود سخنی باشد
گفتی که مرا خواهی غم میخور و جان می کن
غم خوردن و جان کندن کار چو منی باشد
زان مهر که بنمودی یک ذره نمی بینم
مهر تو بسان صبح خود دم زدنی باشد
گفتم بدهی بوسه آخر من مسکین را
گفتی که دهم آری تا کم دهنی باشد
دل گشت مرا دشمن خود را چه نگه دارم
زان خصم که او با من در پیرهنی باشد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş