شمارهٔ ۴۴۴
ج جامی
0
Altın Yaprak
چون هوای باغ با این شکل موزون کرده ای
از لب خندان درون غنچه را خون کرده ای
بر لب جو نیست این گل بل کز اندام چو گل
پیرهن را بر کنار جوی بیرون کرده ای
نیست هم در آب عکس گل که بهر شست و شوی
جا درون آب با اندام گلگون کرده ای
بود پابرجا به سان کوه صبرم لیک تو
کوه را از پایمال هجر هامون کرده ای
هرچه خوبان را بود یکسر تو تنها داری آن
وز همه بر سر معنبر کاکل افزون کرده ای
دل ز دور خط تو بیرون نمی یارد شدن
می ندانم زیر لب بازش چه افسون کرده ای
می دمد بوی جنون عشق جامی زین غزل
گویی استمداد فیض از روح مجنون کرده ای
Kamu malı: şairin ölümünün üzerinden 70 yıldan fazla geçti.
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş