شمارهٔ ۵ - وله

ج جیحون یزدی
0 Altın Yaprak
کی نرم می توان دل جانان را من خیره مشت کوبم سندان را نی نی بدین همه سختی نیست در شیشه نازکی دل جانان را چون طره اش به کف نفتد از چه قوت دهم خیال پریشان را پیش لبش کسی که بود انسان جوید چگونه چشمه حیوان را نزد رخش تنی که بود آدم ننهد مقام روضه رضوان را جان رقصدم به تن چو به بر گیرم آن پیکر لطیف تر از جان را کتان گهی بپوشد و من ترسم کآید مصادم آن مه تابان را کآن نازنین بدن که به وی دانم مشکل کند تحمل کتان را زد خنده برق وش به رهم چون من کردم وداع خطه تهران را با آن خضاب کرده دو سیمین دست بگرفت تنگ مقود یکران را گفتی یگانه ایزدم اندر راه بگشود در هزار گلستان را تا گوش توسنم به گهر آمیخت بس ریخت اشک چون در غلتان را تا یال مرکبم به عبیر آکند بس کند موی غالیه افشان را گفت از چو من حبیب غزل خوانی بگذشته بین ادیب سخندان را هرگز که دید ادیب سخندانی دل بر کند حبیب غزل خوان را دانستم ار که آخر کار این است با تو نبستم اول پیمان را غلمان به دل فریبی من نبود بعد از من ار گزینی غلمان را کنعان مهی ندارد مانندم جای من آری ار مه کنعان را بی من بود سیاه شبستانت گر پر کنی ز مهر شبستان را آنم که چین هندوی گیسویم در چین شکسته صولت خاقان را بس شد که بهر شام سر زلفم چون صبح بر دریده گریبان را بس تا جور که بی گل رخسارم بر پرنیان گزیده مغیلان را در حیرتم که نیستی ار مسحور بر وصل چون پسندی هجران را گفتم بتا سری که از تو پیچد رخ تافته است قادر سبحان را لیکن ز چشم ها که تو داری من ترسم فساد عرصه امکان را گر بهر دزدی دل اهل راه نگشایی آن دو سنبل پیچان را هین رو سوار بر یدک من شو تا با هم اسپریم بیابان را ناچار کرد عهد و چو راکب شد راندیم آن دو ابرش ختلان را هر منزلی که قصد اقامت رفت حسنش قیامتی بنمود آن را این بانگ زد بدان که بیا بنگر جبریل هم سفر شده شیطان را آن چون پری گرفته فغان ها کرد کاهریمنی ربوده سلیمان را گه شد هجوم طایفه کاین ترک کشت از مژه رعیت سلطان را گاهی یکی دوان که بگو این بت دل پس دهد گروه مسلمان را من با هزار جنگ و گریز آخر کردم حصار آن مه زنجان را اینک دلم تپد که نشوراند اقلیم غم خسرو ایران را رکن جهان مهین عضدالدوله کز افسرش قوام است ارکان را کیوان خدم شهی که زاورنگش خجلت کلاه گوشه کیوان را ایوان طراز بدری کز قدرش پر از سپهر بینی ایوان را محکم دل است بس که به گاه کین گویی به سینه دارد ثهلان را بر یک وجب زبان سنان بسته هفت اژدری زبانه نیران را در بیشه از صلابت رمح وی ناخن فتد ضیاغم غژمان را مانا که از کمندش بر قربوس ز البرز کرده آون ثعبان را گردون کند پذیره احکامش چونان که گوی طاعت چوگان را بر ملک شه ز تندی صمصام دم کند شد صوارم بران را ای آنکه بازوان تو دارد گرم پشت مهین خدیو جهانبان را چونان که از برادری هارون دل گرم بود موسی عمران را خفتان چو بهر کین به بدن پوشی پر اژدها نمایی خفتان را شاها به سبک فکرت جیحون بین کآزرم داده لؤلؤ عمان را با میزبانی کرمت دریاب این کهنه رند نادره مهمان را

Bu şiire çeviri ekle ·

Bu şiiri puanla

Henüz puan verilmemiş

Yıldıza dokunarak 1–10 arası puan ver

Yorumlar

Yorum yapmak için giriş yapmalısın.

Giriş yap

Bu şiire henüz yorum yapılmamış. İlk sen ol.

Sana daha iyi bir okuma deneyimi sunabilmek için sitemizde çerez kullanıyoruz. Kişisel verilerin KVKK ve GDPR kapsamında işlenir; hangi çerezlere izin verdiğini dilediğin zaman değiştirebilirsin.