شمارهٔ ۹۲ - وله
ج جیحون یزدی
0
Altın Yaprak
ای لعل روان بخش تو از آب بقا به
آن آب بقا نیز به کام دل ما به
زلفین تو چون پر غراب است ولیکن
این پر غرابی ست که از فر هما به
از خوی توام بیم و به روی توام امید
آری دل عاشق همه در خوف و رجا به
مویت مکن این گونه گره بر زبر سر
کاین رهزن دل ها بود و باز رها به
ما را چو به گیسوی تو کوتاه بود دست
پس گیسوی چون دام تو مادام رسا به
مشتم همه پر سیم شد از ساق تو آری
آن پای به دست اولی این دست به پا به
رویت به صفا ماند و خالت به حجر لیک
خالت ز حجر خوش تر و رویت ز صفا به
با زر طلبم وصل تو نی زور که گفتند
خویشی به خوشی انسب و سودا به رضا به
تا چند به یک بوسه تراود ز تو صد بخل
ترکی چو تو ای سیم بر از اهل سخا به
رخسار تو بر صنع خدا پاک دلیلی ست
در عهد تو چشم همه بر صنع خدا به
هم ساقی ایوانی و هم ساقه میدان
معشوق چو تو کام ده کام روا به
در بردن دل زلف شبه گون تو یکتاست
هرچند که بر ماه عذار تو دو تا به
چشمان تو بیمار و لبان تو شفابخش
وین طرفه که بیماری اش از عین شفا به
خط تو گیاهی است که بر ماه دمیده ست
لیکن به دل انگیختن از مهر گیا به
از لب همه تا ناف ترا بوسه توان زد
لیکن سخن اینجاست که هر چیز به جا به
یاد آیدت آن شب که به مهتاب ز مستی
گفتی رخ من پیش تو یا ماه سما به
گفتم که بر عارض تو ماه سما چیست
بل چهر تو از مهر بدان فر و بها به
گفتی که شبی خوش تر از امشب نبود هیچ
گفتم که شب زلف تو کز مشک ختا به
گفتی به شهاب است ز نوک مژه ام رم
گفتم رمش از تیر امیر است و حیا به
کهف الامنا موتمن الملک که از وی
نادیده قدر برتر و نشنیده قضا به
در گوش وی از بس که دلیر است به هیجا
از نای طرب دبدبه کوس وغا به
بی اسب همی تاخته در کین به سر خصم
پایش به زمین اسلم و دستش به هوا به
ناورد بدو ساخته گردد نه به لشکر
کابروش ز تیغ اشهر و قدش ز لوا به
با حزم وی از نیزه بود خامه نکوتر
چون در بر موسی که ز شمشیر عصا به
با خیل امم عقده گشایی ست ورا کار
هان دادگر خیل امم عقده گشا به
از خاطر او بندگی کس نشود محو
هان مالک اقلیم خداوند وفا به
ای تازه بهار چمن جان که جهان را
لطف و غضبت از اثر صیف و شتا به
خنگ تو صبا سیر و شکوه تو جم آثار
هان مسند جم بر زبر باد صبا به
حاجات برآری به یک ایمان ز ابرو
ابرو اگر این است ز محراب دعا به
هر خون که به رگ ریخته در راه تو اولی
هر سر که به تن گشته به راه تو فدا به
گر جرم سها در کنف رای تو پوید
از قرصه خورشید شود جرم سها به
میرا ز در شاه مرا مهر تو زد راه
چون مهر تو شد راهزن از راهنما به
دیدم امنا را و رسیدم وزرا را
امروز مهین شخص تو از بهر ثنا به
تاج الامرایی تو و تاج الشعرا من
تاج الشعرا در بر تاج الامرا به
تا آنکه به امضای دل ساده پرستان
معشوق سهی قامت و خورشید لقا به
تشریف شه و عید همایون به تو فرخ
وز این دو روان و تنت از عز و علا به
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş