شمارهٔ ۹۲ - وله ایضا
م محتشم کاشانی
0
Altın Yaprak
ای شهریار ذیشان کز غایت بزرگی
شان تو بی نیاز است از مدح خوانی من
گرد بنای حسنت هست آهنین حصاری
از پاس دعوت خلق چون پاسبانی من
این پاسبانی اما چون دولت تو باقیست
جان نیز اگر برآید از جسم فانی من
دوش از عطیه تو ای نوبهار دولت
از شرم زردتر شد رنگ خزانی من
با آن که بر وجودت از دعوت و تحیت
دایم گوهر فشانیست شغل نهانی من
بر عادت زمانه ای داور یگانه
موقوف سیم و زر نیست گوهرفشانی من
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş