شمارهٔ ۱۰۷۵
ج جویای تبریزی
0
Altın Yaprak
دل می بردم غنچه خندان تو جتی
جان می دهم خنده پنهان تو جتی
در دم چو اثر کرد در او منصب دل یافت
در پهلوی من غنچه پیکان تو جتی
بیهوشی ام از نشیه سرجوش طهور است
باشد می و نقلم لب و دندان تو جتی
صدمرتبه افسرده تر از اشمع مزار است
گر نیست دل سوخته سوزان تو جتی
دل راست چو شرمت بود از رنگ به رنگی
حق نمک نعمت الوان تو جتی
گر مهر منیر است و گر مشتری و ماه
قربان تو قربان تو قربان تو جتی
چون غنچه لاله کچه ام گل کند آخر
داغ است دل از آتش پنهان تو جتی
فریاد که بر سفره اخلاص نباشد
جز خون جگر قسمت مهمان تو جتی
غافل مشو از حال دلم کآتش عشقش
باشد سبب گرمی دکان تو جتی
خون دل کان ریزد و آب رخ دریا
یاقوت لب و گوهر دندان تو جتی
فرداست که خواهد سوی کشمیر روان شد
جویا دو سه روزی شده مهمان تو جتی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş