شمارهٔ ۱۲
ج جویای تبریزی
0
Altın Yaprak
می نهد بر سینه داغم عشق سیم اندام ها
یا برای مرغ دل می گسترد گل دام ها
سینه را چندان کند تا از برش دور افکند
می کند دایم نگین پهلو تهی زین نام ها
نیست حرف راست بازانت دورو کاین قوم را
غنچه آسا لخت دل باشد زبان در کام ها
خرم آن بیدل که در شب های هجران با تو بود
گرم گلبازی ز رفت و آمد پیغام ها
مهربان تر شو که در آیین عاشق پروری
ناز چون بسیار شد کم نیست از ابرام ها
تلخکام آرزوی او به نقد جان خرد
چون کند شکرفروشی لعلش از دشنام ها
شیشه را تنها نشد در محفلت قالب تهی
بازماند از حیرت بزمت دهان جام ها
گر چنین از فیض نقش پای او بالد به خویش
بگذرد روی زمین جویا ز پشت بام ها
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş