شمارهٔ ۲۶۸
ج جویای تبریزی
0
Altın Yaprak
اشک حسرت روشنی افزای چشم تر بس است
آبداری شمع خلوتخانه گوهر بس است
دست و بازو زیب مردان هنر پرور بس است
باغ رنگین جلوه طاووس بال و پر بس است
بیش از این آیینه از رشک صفایت چون کند
اینکه دندان بر جگر افشرده از جوهر بس است
هر کجا قامت برافروزد قیامت قایم است
زلف بر هم خورده او شورش محشر بس است
بار کسوت برنتابد از نزاکت حسن هند
پرنیان اخگر تابنده خاکستر بس است
در پناه عجز از جور حوادث ایمنم
صید را جویا نگهبان پهلوی لاغر بس است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş