شمارهٔ ۴۰
ج جویای تبریزی
0
Altın Yaprak
می تپد دل بس که در هجر گل آن رو مرا
مضطرب شد استخوان چون نبض در پهلو مرا
حسن معنی تا نمود آیینه زانو مرا
شد بلند از هر سو مو نغمه یاهو مرا
گر به قدر غم به فریاد آیم از بیداد عشق
می شکافد چون جرس درد فغان پهلو مرا
مو به موی پیکرم آیینه معنی نماست
تا به دام حیرت آورد آن خم گیسو مرا
آه گرمم بوی گل ریزد به دامان هوا
گرم گلبازی ست در دل یاد روی او مرا
می روم جویا به سیر لامکان بیخودی
گر دل وحشت گزین من دهد پهلو مرا
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş