شمارهٔ ۴۱۲
ج جویای تبریزی
0
Altın Yaprak
چون مصور صورت آن جان جانان می کشد
دست از صورت نگاری می کشد جان می کشد
قید تن جان مجرد بهر جانان می کشد
یوسف ما را محبت سوی زندان می کشد
این قدر دانسته چشم التفات از ما مپوش
چون تغافل بگذرد از حد به نسیان می کشد
رو بگردانی اگر یک صبحدم از آفتاب
همچو ماه چارده خورشید نقصان می کشد
از برم دل را که زیر بار صد کوه غم است
چشم فتان تو با قلاب مژگان می کشد
بس که می پیچم به خود زنجیر می آرد برون
از جراحت های من هرکس که پیکان می کشد
رتبه رعنایی سروم بلند افتاده است
بر زمین چون پرتو خورشید دامان می کشد
دل به ذوق زخم شمشیرت در آغوش هوس
غنچه آسا یک بغل چاک گریبان می کشد
این پریشانی که در دل ها پریشان گشته است
نیک اگر بینی به آن زلف پریشان می کشد
گریه چون بگذشت از حد آفت جان و تن است
قطره چون بسیار شد جویا به طوفان می کشد
می فریبد عام شیخ از وجد همچون گردباد
خار و خس را سوی خود از باد دامان می کشد
ای گران جان این قدر لاف سبک روحی مزن
می شود تیرش ترازو در دل و جان می کشد
چون کنم جویا که سیر مجلس نواب را
پیشتر دل می کشید اکنون دل و جان می کشد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş