شمارهٔ ۴۶۳
ج جویای تبریزی
0
Altın Yaprak
از بصیرت جوش اشکش بسکه فارغبال کرد
آفتاب از پرده چشمم توان غربال کرد
می کند با هستی حیرت نصیب بزم عشق
دوری او آنچه در آیینه با تمثال کرد
باده ام را ریخت بر خاک و مرا کشت از خمار
محتسب خون مرا آخر چنین پامال کرد
در بهاران هر قدر بر مستی بلبل فزود
جام گل را از شراب رنگ مالامال کرد
بسکه در وحدت سرای عشق یک رنگ تو شد
باده نوشیهای جویا گونه ات را آل کرد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş