شمارهٔ ۶۲۳
ج جویای تبریزی
0
Altın Yaprak
بس که گوهر بر کنارم چشم خون پالا فشاند
بی نیازیم آستین چون موج بر دریا فشاند
از شکفتن غنچه آب روی گلشن را فزود
گوییا مشت گلابی بر رخ گلها فشاند
روسفیدی را که دل گنجینه مهر تو شد
بر جهان چون صبحدم دامان استغنا فشاند
چشم دارم سرو رعنایی برون آید زخاک
تخم اشکی دیده ام کز یاد آن بالا فشاند
بسکه از نظاره او در گداز حیرت است
شمع محفل پیه چشم از دیده بینا فشاند
هر که بشکسته ست از سنگ جفا جویا دلی
در حقیقت پیش راهش ریزه مینا فشاند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş