شمارهٔ ۹۱
ج جویای تبریزی
0
Altın Yaprak
غم بود چاره حریف به غم آموخته را
بستم از داغ تو بر زخم جگر سوخته را
پرده شرم تو شد حیرت نظاره ما
کرده ای جامه آن تن نظر دوخته را
گر خجالت کش رخسار تو نبود گل باغ
از کجا آورد این رنگ برافروخته را
زود چون شمع بری راه به سر منزل وصل
هادی خویش کنی گر نفس سوخته را
نونیاز است دل و چشم تو پرمایل ناز
مکن از دست رها مرغ نوآموخته را
کرده ای باز زهم صحبتی پیرمغان
آتش خرمن طاقت رخ افروخته را
هر که خو کرده به هجران نبود طالب وصل
هست شادی غم دیگر به غم آموخته را
کوه را چون پرکاهی برد از جا جویا
سردهم گر ز مژه گریه اندوخته را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş