شمارهٔ ۹۳
ج جویای تبریزی
0
Altın Yaprak
گرم دارد شیخ ما با خویشتن هنگامه را
کی بود از خود رهایی بسته عمامه را
کسوت عریان تنی را مخترع طبع من است
من چو گل از خود برون آورده ام این جامه را
نامه پیچیده عشاق زخم بسته است
دست در خون می زنی گر واکنی این نامه را
بسکه رفتم در سخن از من اثر باقی نماند
جمله تن صرف زبان می گردد آخر خامه را
کی ز دوزخ می شود راضی دلش جویا به خلد
بس که زاهد دوست دارد گرمی هنگامه را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş