شمارهٔ ۹۵۲
ج جویای تبریزی
0
Altın Yaprak
آشفته زلف را ز صبا می کنی مکن
ما را اسیر دام بلا می کنی مکن
بر شیشه پاره پای هوس می نهی منه
قصد دل شکسته ما می کنی مکن
نسبت مرا به اهل هوس می دهی مده
تهمت به دودمان وفا می کنی مکن
چون غنچه آرمیده دلم در کنار زخم
آزرده اش به درد دوا می کنی مکن
می کن ستم به اهل هوس گر نمی کنی
این شیوه گر به اهل وفا می کنی مکن
دل خو گرفته است به درد تو عمرها
منت کش دواش چرا می کنی مکن
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş