غزل شمارهٔ ۲۶۹
ک کلیم
0
Altın Yaprak
اشک دمی جدایی از خانه تن نمی کند
سیل خراب می کند لیک وطن نمی کند
بار غم فراق تو بس که شکسته پیکرم
داغ به سینه ام کنون تکیه به من نمی کند
آه ز شرح حال ما بسته زبان خویش را
دیده به طفل اشک خود هیچ سخن نمی کند
گرد هلال رشک تو بس که گرفته روی گل
ابر وفا به شستن روی چمن نمی کند
روی شناس درد و غم ساخته خوش لباسیم
زآنکه تنم ز داغ تو جامه کهن نمی کند
چشم سخنور ترا تا به نظر نیاورد
طبع کلیم هیچگه فکر سخن نمی کند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş