غزل شمارهٔ ۳۶۹
ک کلیم
0
Altın Yaprak
خستگان را ناوکش آرام جانی می شود
سینه را پیکان او راز نهانی می شود
بس که از سوز درون نم در نهاد من نماند
در گلو هر قطره اشکم استخوانی می شود
شمع گر هم قامتت شد کو میان لاغرش
جلوه اش کی آفت هوش جهانی می شود
بس که دارم در نظر روز و شب آن چشم سیاه
دیده ام آخر که چشم سرمه دانی می شود
پیک اشکم گر رود زین سان پیاپی سوی دوست
در سر کویش ز قاصد کاروانی می شود
چند بینی روی ما بر خاک عجز و بگذری
از رهش بردار فرش آستانی می شود
در خس و خار وجودم آتش هجران مزن
کز برای مرغ تیرت آشیانی می شود
آرزوی زخم تیرت بس که با خود برده ام
بی سبب چون موج بر خاکم نشانی می شود
نه همین از چرخ می آید ستم بر من کلیم
بر سرم هر ذره خاک آشیانی می شود
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş