غزل شمارهٔ ۳۶۹
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
گرشود آن نرگس میگون مقابل با شراب
می شود چون آب گوهر خشک در مینا شراب
جام را همچشمی آن نرگس مخمورنیست
از هجوم موج گر مژگان کند انشا شراب
عشرتی گر هست دلها را به هم جوشیدن است
کم شود یک دانه انگور را تنها شراب
غیر تقوا نیست اصل کار رندیهای ما
ازگداز سبحه پیداکرده اند اینجا شراب
عمرها شد بیخود از خواب غرور دانشیم
لیک گا هی می زند آبی به روی ما شراب
بسکه گفت وگوی مستان وقف ذکر باده است
تا لب ساغر ندارد جز خروش یا شراب
تا خیال توست در دل عیشها آماده است
نیست خامش شمع ما تا هست درمینا شراب
مشرب ما خاکساران فارغ ازآلودگی ست
نیست نقصان گر رسد بر دامن صحرا شراب
ما به زور می پرستی زندگانی می کنیم
چون حباب می بنای ماست سر تا پا شراب
حسن تشریف بهار است آب را در برگ گل
می کند در ساغر اندازد اگر پیدا شراب
آه از آن افسرده ای کز جوش صهبا نشکفد
همچو مینا خامشی را می کندگویا شراب
در سواد سرمه کن نظاره چشم بتان
عشرت افروز است بیدل در دل شبها شراب
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş