غزل شمارهٔ ۵۴۳
ک کلیم
0
Altın Yaprak
ای دل به سنگلاخ هوسها قدم منه
از کنج یأس روی به باغ ارم منه
بر نوک نیشتر نهی ار دیده امید
سهل است چشم بر کف اهل کرم منه
حمال حرص و آز خودی اینقدر بسست
بر دوش بار منت کس بیش و کم منه
تعریف خودپسند سخن ناشنو مکن
او خود کرست پنبه به گوشش تو هم منه
تا خون زدست خویش توان خورد زینهار
همت بورز و لب به لب جام جم منه
دکان عرض غفلت در سینه وا مکن
صد رنگ آرزو را بر روی هم منه
با خود نشان به وادی آوارگی مبر
جایی که نقش پای بماند قدم منه
راه و روش ز نخل خزان دیده یاد گیر
گاه خزان پیری دل بر درم منه
طبل تهی نکوست گر آوازه ات هواست
هر رطب و یابسی که بود در شکم منه
خود را نشان ناوک شهرت مکن کلیم
از نام ننگ دار و به محضر قلم منه
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş