غزل شمارهٔ ۵۷۴
ک کلیم
0
Altın Yaprak
از فیض دل ار گوهر شب تاب نباشی
چون خاک بهر جا که روی باب نباشی
ناخوانده مرو بر در کس تا زگرانی
بار دل یک شهر چو سیلاب نباشی
مگشای زبان به ز خودی را چو به بینی
زنهار که شمع شب مهتاب نباشی
جاییکه رفیقان چو جرس خواب ندارند
باری تو چنان کن که گران خواب نباشی
بی لاف توکل ببغل گر ننهی نان
آنروز کم از ماهی بی آب نباشی
آنجا که تویی خود سبب کلفت خویشی
می کوش که در عالم اسباب نباشی
آسایش دیوانگی ایدل مده از دست
یعنی پی وادیدن احباب نباشی
در حلقه زنار فسادی ندهد روی
پرهیز که در حلقه اصحاب نباشی
زنهار وفا را غرض آلود نسازی
در کوی توقع سگ قصاب نباشی
حیفست کلیم از تو که بیدجله اشکی
یکتا گهری بهر چه شاداب نباشی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş