غزل شمارهٔ ۶۰
ک کلیم
0
Altın Yaprak
در آتش عشق مهوشان رفت
آسان پی دل نمی توان رفت
دل از پی درد او روان شد
منزل دنبال کاروان رفت
این مهمان نخوانده آه
شد خوار ز بس بر آسمان رفت
تیر تو گرفت کشور دل
این مژده به خانه کمان رفت
راه سفرت دلا نبسته است
گاهی از خویش می توان رفت
ای گلبن تازه خار جورت
اول در پای باغبان رفت
با جذبه دام بی پر و بال
بتوان چو سفیر از آشیان رفت
عاشق شمع است و قدر او را
وقتی دانند کز میان رفت
آوارگی کلیم خواهم
کز هند توان به اصفهان رفت
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş