غزل شمارهٔ ۶۴
ک کلیم
0
Altın Yaprak
دایم گله چرخ دلا ورد زبان چیست
گر ناوک خاری رسدت جرم کمان چیست
بی باکی آن غمزه خون ریز از آن است
کز تیر نپرسند که تقصیر کمان چیست
گر خاک نشینان فلک سیر نباشند
بر چرخ پس این جاده کاهکشان چیست
از خویش جهان را ز غم خویش نهان کن
کآگه نشود لب که ترا ورد زبان چیست
آن خال که در کنج لبت کرده فروکش
گر گوشه نشین است سپاه دل و جان چیست
مرد ره اگر گرم طلب نیست درین راه
در بادیه سرگشتگی ریگ روان چیست
در پیری اگر باشد امیدی ز شکفتن
دایم گره قبضه به ابروی کمان چیست
بیرون نکشم پا ز گل اشک ندامت
تا یافته ام قاعده راهروان چیست
تا هست کلیم آگهی از صرفه کارت
با عقل سبک آرزوی رطل گران چیست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş