شمارهٔ ۱۶
ا افسر کرمانی
0
Altın Yaprak
بیا ساقی کرم کن جام می را
معطر کن مشام جان کی را
به نام ایزد گلی دارم که هرگز
نبیند آفت تاراج دی را
ز رمز عاشقی یک حرف گفتند
شرر در بند بند افتاد نی را
که سوی منزل لیلی برد پی
اگر مجنون نپوید راه حی را
بر آن بلبل بباید زار بگریست
که گل نشنیده باشد بانگ وی را
گر آن دلدار افسر عهد بشکست
تو مشکن تا توانی عهد وی را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş