شمارهٔ ۹۳
ا افسر کرمانی
0
Altın Yaprak
وقت شد کاسکندر گل لشکر آرایی کند
لشکر گل را خدیو باغ دارایی کند
باغ را دست صبا عنبر نهد در آستین
راغ را جیب هوا مشکین ز بویایی کند
خفتگان بوستان را باد بیداری دهد
تشنگان گلستان را ابر سقایی کند
غنچه از میزان یاقوتی زر لعلی کشد
لاله از مکیال لعلی سیم پیمایی کند
از نسیم کاکل گل صبح مشک افشان شود
زلف سنبل از شمیم شب سمن سایی کند
دست لاله موسی آسا آتش طور آورد
طفل سوسن عیسی آیین میل گویایی کند
نرگس اندر مسند رز بزم شاهی گسترد
غنچه بر فرش زمرد باده پیمایی کند
ابر گوهربار گردد باد عنبربو شود
خاک نسرین خیز آید گل سمن سایی کند
آفتاب غنچه سر از مشرق گلبن زند
نرگس آن خورشید را چون ذره حربایی کند
گل کند در دامن گلچین به جان عندلیب
آنچه با دلدادگان دلدار هر جایی کند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş