غزل شمارهٔ ۳۵۵
خ خاقانی شروانی
0
Altın Yaprak
خاک توام مرا چه خوری خون به دوستی
جان منی مرا مکش اکنون به دوستی
ای تازه گل که چون ملی از تلخی و خوشی
چند از درون به خصمی و بیرون به دوستی
مانی به ماه نو که بشیبم چو بینمت
چون شیفته شوم کنی افسون به دوستی
خونم همی خوری که تو را دوستم بلی
ترک اینچنین کند که خورد خون به دوستی
تو دشمنی نه دوست که بر جان من کنند
ترکان غمزه تو شبیخون به دوستی
سرهای گردنان به شکر می برد لبت
کان لب نهان کشی است چو گردون به دوستی
خاقانی از تو چشم چه دارد به دشمنی
چون می کنی جفای دگرگون به دوستی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş