شمارهٔ ۱۰۰
خ خواجوی کرمانی
0
Altın Yaprak
هر که را سکه درستست بزر باز نماند
وانک از دست برون رفت بسر باز نماند
مرد صاحب نظر آنست که در عالم معنی
دیده بگشاید و از ره بنظر باز نماند
طایر دل که شود صید رخ و زلف دلارام
همچو بلبل بگل و سنبل تر باز نماند
جان شیرین بده از عشق چو فرهاد و مزن دم
کانک از کوه در افتد بکمر باز نماند
گر برافروخته یی شمع دل از آتش سودا
ترک جان گیر که پروانه بپرباز نماند
نام شکر نبرم پیش عقیق تو که خسرو
با وجود لب شیرین بشکر باز نماند
چون بمیرم بجز از خون دل و گفته دلسوز
یادگاری ز من خسته جگر باز نماند
یکدم ای مردمک چشم من از اشک برآسای
کانک شد ساکن دریا بگهر باز نماند
حال رنگ رخ خواجو چه دهم شرح که از دوست
هر که را سکه درستست بزر باز نماند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş