شمارهٔ ۱۱۳
خ خواجوی کرمانی
0
Altın Yaprak
دل من باز هوای سرکویی دارد
میل خاطر دگر امروز بسویی دارد
هیچ دارید خبر کان دل سرگشته ی من
مدتی شد که وطن بر سر کویی دارد
بگسست از من و در سلسله مویی پیوست
که دل خلق جهان در خم مویی دارد
ایکه از سنبل مشکین تو عنبر بوییست
خنک آن باد که از زلف تو بویی دارد
ما بیک کاسه چنین مست و خراب افتادیم
حال آن مست چه باشد که سبویی دارد
شاخ را بین که چه سرمست برون آمده است
گوییا او هم ازین باده کدویی دارد
ایکه گویی که مکن خوی بشاهد بازی
هر کرا فرض کنی عادت و خویی دارد
خیز چون پرده ز رخسار گل افکند صبا
روی گل بین که نشان گل رویی دارد
خوش بیا برطرف دیده ی خواجو بنشین
همچو سروی که وطن بر لب جویی دارد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş