شمارهٔ ۲۲۵
خ خواجوی کرمانی
0
Altın Yaprak
نسیم زلف تو از نوبهار می شنوم
نشان روی تو از لاله زار می شنوم
ز چین زلف تو تاری مگر بدست صباست
کزو شمامه مشک تتار می شنوم
بهر دیار که دور از تو می کنم منزل
ندای عشق تو از آن دیار می شنوم
لطیفه یی که خضر نقل کرد از آب حیات
از آن دو لعل لب آبدار می شنوم
حدیث این دل شوریده بین که موی بموی
از آن دو هندوی آشفته کار می شنوم
گلی بدست نمی آیدم برنگ نگار
ولی ز غالیه بوی نگار می شنوم
هنوز دعای منصور همچنان باقیست
چرا که لاف اناالحق ز دار می شنوم
اثر نماند ز فرهاد کوهکن لیکن
صدای ناله اش از کوهسار می شنوم
سرشک دیده ی خواجو که آب دجله ببرد
حکایتش ز لب جویبار می شنوم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş