شمارهٔ ۲۴۷
خ خواجوی کرمانی
0
Altın Yaprak
کامت اینست که هر لحظه ز پیشم رانی
وردت اینست که بیگانه ی خویشم خوانی
پادشاهان بگناهی که کسی نقل کند
بر نگیرند دل از معتقدان جانی
گر نخواهی که چراغ دل تنگم می رد
آستین بر من دلسوخته چند افشانی
دل ما بردی و گویی که خبر نیست مرا
پرده اکنون که دریدی ز چه می پوشانی
ابرویت بین که کشیدست کمان بر خورشید
هیچ حاجب نشنیدیم بدین پیشانی
چند خیزی که قیامت ز قیامت برخاست
چه بود گر بنشینی و بلا بنشانی
هیچ پنهان نتوان دید بدان پیدایی
هیچ پیدا نتوان یافت بدان پنهانی
یک سر موی تو گر زانک بصد جان عزیز
همچو یوسف بفروشند هنوز ارزانی
عار دارند اسیران تو از آزادی
ننگ دارند گدایان تو از سلطانی
هیچ دانی که چرا پسته چنان می خندد
زانک گفتم که بدان پسته دهن می مانی
ای طبیب از سر خواجو ببراین لحظه صداع
که نه دردیست محبت که تو درمان دانی
چند گویی که دوای دل ریشت صبرست
ترک درمان دلم کن که در آن درمانی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş