شمارهٔ ۲۴۷
خ خواجوی کرمانی
0
Altın Yaprak
دیدم از دور بتی کاکلکش مشکینک
دهنش تنگک و چون تنگ شکر شیرینک
لبک لعل روان پرورکش جان بخشک
سرک زلفک عنبرشکنش مشکینک
در سخن لعلک درپوشک او درپاشک
بر سمن سنبل پرچینک او پرچینک
چشمکش همچو دل ریشک من بیمارک
دستکان کرده به خون دلکم رنگینک
هست مرجان مرا قوت ز مرجانک او
ای دریغا که نبودی دلکش سنگینک
نرگسش مستک و عاشق کشک و خونخوارک
سنبلش پستک و شوریدگک و پرچینک
زلفکش دلکشک و غمزگکش دلدوزک
برکش نازکک و ساعدکش سیمینک
گفتمش در غم عشقت دل خواجو خون شد
بیش از این چند بگو صبر کند مسکینک
رفت در خنده و شیرین لبک از هم بگشود
گفت داروی دل و مرهم جانش اینک
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş