شمارهٔ ۲۹۷
خ خواجوی کرمانی
0
Altın Yaprak
یا ملولا عن سلامی أنت فی الدنیا مرا می
کلما أعرضت عنی زدت شوقا فی غرامی
گرچه مه در عالم آرایی ز گیتی بر سر آمد
کی تواند شد مقابل با رخت از ناتمامی
طوطی دستانسرا شد مطرب از بلبل نوایی
مطرب بستانرا شد طوطی از شیرن کلامی
پخته یی کو تا بگوید واعظ افسرده دلرا
کی ندیده دود از آتش ترک گرمی کن که خامی
صید گیسویی نگشتی زان سبب ایمن ز قیدی
دانه ی خالی ندیدی لاجرم فارغ ز دامی
درس تقوی چند خوانی خاصه بر مستان عاشق
وز فضیلت چند گویی خاصه با رندان عامی
گر ببدنامی برآید نام ما ننگی نباشد
زانک بدنامی درین ره نیست الا نیک نامی
عارضش بین خورده خون لاله در بستانفروزی
قامتش بین برده دست از نارون در خوش خرامی
تاجداری نیست الا بر در خوبان گدایی
پادشاهی نیست الا پیش مهرویان غلامی
ساکن دیر مغانرا از ملامت غم نباشد
زانک در بیت الحرام اندیشه نبود از حرامی
بت پرستان صورتش را سجده می آرند و شاید
گر کند خواجو بمعنی آن جماعت را امامی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş