شمارهٔ ۹۴
خ خواجوی کرمانی
0
Altın Yaprak
گر از جور جانان ننالی رواست
که دردی که از دوست باشد دواست
چه بویست کارام دل می برد
مگر بوی زلف دلارام ماست
عجب دارم از جعد مشکین او
که با اوست دایم پریشان چراست
نه تنها بدامش نهم پای بند
بهر تار مویش دلی مبتلاست
تو گویی که صد فتنه بیدار شد
چو جادویش از خواب مستی بخاست
بتا بیش ازین قصد آزار من
مکن زانک هر نیک و بد را جز است
گدایی چو خواجو چه قدرش بود
که در خیل خوبان سلیمان گداست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş