بخش ۲۴ - حکایت
Ö
0
Altın Yaprak
سیف ذی یزن گوید که آن وقت که سپهسالار ایرانی را بفرستاد انوشین روان و او ابرهه صباح را به تیر زد و از اشتر فرود انداخت گفت تعالوا اخوانی الی معوج مستقیم یرسل الریح و میت طایر یاخذ الروح و هما القوس و السهم فعلیکم بادبهما فانهما حکماء الاسلحه یحاربان من القرب و یقاتلان بالبعذ گفت ای برادران بیایید سوی کژی راست که باد راند و مرده ای که از زنده جان ستاند و آن هر دو تیر و کمان اند ادب ایشان نگاه دارید که ایشان حکیم سلاحها اند به نزدیک جنگ کنند و از دور دشمن کشند
Kamu malı: şairin ölümünün üzerinden 70 yıldan fazla geçti.
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş