شمارهٔ ۱۲۲
خ خیالی بخارایی
0
Altın Yaprak
با غمت هرچند کار درد ما مشکل شود
سرنوشتی از ازل این بود تا حاصل شود
هرگز این درد نهانی را دوا پیدا نشد
بعد عمری گر شود آن هم به درد دل شود
می زنم از گریه بر خاک رهت آبی و باز
ز آن همی ترسم که پای مرکبت در گل شود
تا به کی سرو سهی دعوی آزادی کند
تو یکی بخرام تا دعوی او باطل شود
چون خیالی را سر عقل خیال اندیش نیست
ساقیا جامی بده ز آن می که لایعقل شود
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş