شمارهٔ ۱۲۳
خ خیالی بخارایی
0
Altın Yaprak
به بازی حلقه زلف تو دل برد از من و خم زد
به وقت خویش بادا وقت ما را گرچه بر هم زد
به ابرویت که از ماه نو این مقدار بسیار است
که پیش ابروی شوخ تو لاف دلبری کم زد
کمینه حاصل مهر از گدایی درت این است
که رایات شهنشاهی بر این فیروزه طارم زد
دل نی بس که می سوزد ز تاب آتش هجران
چو شمعش از دهن دودی برآمد هرکجا دم زد
در این سودا ملایک را ز عزت دم فروبستند
نخستین آتشی کز عشق پیدا شد بر آدم زد
بود کز عالم معنی برآرد سر به آزادی
خیالی کز سر رندی قدم بر هر دو عالم زد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş