شمارهٔ ۱۳۴
خ خیالی بخارایی
0
Altın Yaprak
تا به معنی اهل صورت دم ز آب و گل زدند
جان گدازان سکه محنت به نام دل زدند
در مقام غم چو بزم امتحان آراست عشق
خویش را ارباب دل بر شربت قاتل زدند
ای بسا کشتی که بشکستند سیاحان راه
تا قدم زاین ورطه خون خوار بر ساحل زدند
آفرین بر راه بینانی که شبهای رحیل
ناغنوده کوس رحلت زاین کهن منزل زدند
اول از حرف جنون نام خیالی نقش شد
چون رقم بر نامه رندان لایعقل زدند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş