شمارهٔ ۱۹۸
خ خیالی بخارایی
0
Altın Yaprak
طوطی عقلم که دعوی تکلم می کند
چون دهانت نقش می بندد سخن گم می کند
از فریب غمزه دانستم که عین مردمی ست
چشم مستت آنچه از شوخی به مردم می کند
گر ندارد از گل روی تو رنگی از چه رو
غنچه از شادی به زیر لب تبسم می کند
ساقیا زآن رو ز دوران شاکرم کاو عاقبت
خاک هستی مرا خشت سر خم می کند
بی رخت آگه ز فریاد خیالی بلبل است
کاو ز شوق روی گل با خود ترنم می کند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş