شمارهٔ ۲۲۵
خ خیالی بخارایی
0
Altın Yaprak
گهی به پای تو جانم سر نیاز کشید
که دست از هوس کار غیر باز کشید
دلم ز شیوه چشمت ندید مردمی یی
به غیر از این که نیازی نمود و ناز کشید
متاع قلب مرا زآن نفس رواجی نیست
که سوز عشق تو در بوته گداز کشید
غرض زیارت سر منزل حقیقت بود
ریاضتی که دلم در ره مجاز کشید
خموش باش خیالی و قصه کوته کن
که از فسانه زلفش سخن دراز کشید
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş