شمارهٔ ۲۲۶
خ خیالی بخارایی
0
Altın Yaprak
گوهر اشکم که راز دل هویدا می کند
ز آن نشد پنهان که بازش دیده پیدا می کند
اشک اگر بی وجه ریزد آبروی ما رواست
چون به رو می آید آخر آنچه با ما می کند
نافه گر برد از خطت عطری به صد خون جگر
روسیاهی بین که چونش باز رسوا می کند
ختم شد بر دیده طرز راست بینی و هنوز
جان به فکر سرو قدت کار بالا می کند
عقل از سر دهانت ذره ای آگه نشد
گرچه عمری شد که فکر این معما می کند
خیال سرو بالایت خیالی را مدام
عندلیب جان هوای باغ و صحرا می کند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş