شمارهٔ ۲۴۳
خ خیالی بخارایی
0
Altın Yaprak
نکردم جز به زلف یار پیوند
که نتوان کرد خود را بی رسن بند
چه شرین کرد طوطی کز سر شوق
لبت را دید و بگذشت از سرقند
سگت را بی وفا گفتم عفاالله
گناه از بنده و عفو از خداوند
مرو چون سیل اشک از دیده هر دم
که خون کردی دلم را ای جگر بند
دل غمگین به بویی از تو خوشنود
خیالی با خیالی از تو خرسند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş