شمارهٔ ۲۶۸
خ خیالی بخارایی
0
Altın Yaprak
آنکه رحمی نیست بر حال منش
گر بمیرم خون من در گردنش
تا نیاید دامن زلفش به دست
باز نتوان داشت دست از دامنش
دل خراب چشم او گشت و هنوز
نیست مسکین ایمن از مکر و فنش
چاک زد پیراهن و در خون نشست
گل ز رشک نکهت پیراهنش
تا نسوزی ای خیالی همچو شمع
کی شود حال دل ما روشنش
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş