شمارهٔ ۲۶۹
خ خیالی بخارایی
0
Altın Yaprak
اشک چشم من که جان نقد روان می خواندش
دیده جرمی دید از آن رو از نظر می راندش
سرو لاف سرفرازی می زند قدت کجاست
تا روان برخیزد از جا و ز پا بنشاندش
مشگ اگر گوید که با زلف تو می مانم خطاست
چون خطایی گوید از زلفت عجب گر ماندش
باز بی جرم از من مسکین رقیب فتنه جوی
رنجشی دارد ندانم تا چه می رنجاندش
ای ملامت گوی آخر با خیالی هر نفس
وصف آن بدخو چه می گویی نکو می داندش
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş