شمارهٔ ۲۷۸
خ خیالی بخارایی
0
Altın Yaprak
روزگاری ست که از غایت نادانی خویش
چون خطت نامه سیاهم ز پریشانی خویش
آنچنان کفر سر زلف تو بدنامم کرد
که خجل می شوم از نام مسلمانی خویش
سرکشی نیست دلم را که تو را سجده نکرد
خاک راه تو نیازرد به پیشانی خویش
هیچکس از گنه عشق بتان توبه نکرد
که پشیمان نشد آخر ز پشیمانی خویش
عاقبت عشق ز رخ پرده دعوی برداشت
تا خیالی کند اقرار به حیرانی خویش
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş