شمارهٔ ۳۲۵
خ خیالی بخارایی
0
Altın Yaprak
تا قدح هردم چرا بوسد لب میگون او
زاین حسد عمری ست تا من تشنه ام بر خون او
مطربا چون عود سر تا پای خود در چنگ غم
تا نمی سوزد نمی داند کسی قانون او
اینک اینک عاشقان مست تو لیلی کجاست
تا ز سر دیوانگی آموختی مجنون او
افعی زلفت که در عاشق کشی افسانه ای ست
آمدی در دست اگر دانستمی افسون او
با خیالی کاش از این دلسوز تر بودی غمت
تا زمانی شادمان بودی دل محزون او
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş