شمارهٔ ۳۳۰
خ خیالی بخارایی
0
Altın Yaprak
کسی که خاک در دوست نیست افسر او
گمان مبر که بود ملک وصل در خور او
دلی که در خور گنجینه محبت نیست
مقرر است که قلب است اصل گوهر او
به دور آن لب میگون دگر ملاف ای خضر
ز آب چشمه حیوان که خاک بر سر او
ز جویبار بقا سروم آب خور دارد
تو ای سمن چه خوری تا شوی برابر او
گمان مبر که خیالی به هیچ باب دگر
دهد به منصب شاهی گدایی دراو
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş