شمارهٔ ۳۵۹
خ خیالی بخارایی
0
Altın Yaprak
چند ای سرشک خون دم از پاکی گوهر می زنی
بر چهره زردم اگر نقشی زنی زر می زنی
هر لحظه لافی می زنی ای گل ز خوبی با رخش
بنگر نکو باری که تو خود را کجا بر می زنی
دل می برند از عاشقان خوبان و تو جان و دلی
تو دیگری ز آن خویش را بر جای دیگر می زنی
گه گه اگر سنگی زنی بر ساغر دردی کشان
نبود عجب زآن رو که تو پیوسته ساغر می زنی
شیرین لبان پا می کشند از تو خیالی بیشتر
هرچند از غم چون مگس تو دست بر سر می زنی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş