شمارهٔ ۳۷۰
خ خیالی بخارایی
0
Altın Yaprak
ما نداریم به غیر از جگر افگاری
کو طبیبی که شود چاره گر بیماری
بار هجر تو گران است مرا بر دل ریش
که بیابیم شبی بر در خدمت باری
دل به سودای تو در باخته ام لیک چه سود
که نکردی درم قلب مرا بازاری
تا قدم در حرم کعبه تجرید زدیم
سخن دوست شنیدیم ز هر دیواری
در چنین حال که افتاد خیالی از پای
مگر از دست قبول تو برآید کاری
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş