شمارهٔ ۴۲
خ خیالی بخارایی
0
Altın Yaprak
بی رخ آن مه که شام زلف را در هم شکست
چون فلک پشت امید من ز بار غم شکست
راستی را هر دلی کز مردم صاحب نظر
برد چشم دل فریبش زلف خم در خم شکست
بیش از این عهد درستان مشکن ای شوخ و بترس
چون ز عهد نادرست افتاد بر آدم شکست
ساقیا در دور می خواری غم دوران مخور
کاین همان دور است ای غافل که جام جم شکست
حاصل از سرمایه هستی خیالی را به دست
نقد قلبی بود در دست غمت آن هم شکست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş