شمارهٔ ۹
خ خیالی بخارایی
0
Altın Yaprak
زهی راست از تو همه کار ما
به هر حال لطفت نگهدار ما
به سودای زلف تو تا سوختیم
در آن حلقه گرم است بازار ما
گنه می کنیم و امید از تو این
که از ما نپرسی ز کردار ما
از آن دم که زلف تو از دست رفت
شد از دست سر رشته کار ما
چو گفتم خیالی چه مرغی است گفت
یکی عندلیبی ز گلزار ما
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş